این همه نشستیم درس خوندیم تا بریم دانشگاه، فکر کردیم اونجا چه خبره... حالا که رفتیم دانشگاه دلمون برای خانواده یه مورچه شد
و تصمیم گرفتیم برگردیم خونه
(الان خونم و عصر قراره برم ولی دعا میکنم که هیچ وقت عصر نشه)...
روزای اول خیلی سخت بود
، هیچ دوستی نداشتم ، کلاسا یکی درمیون برگزار میشد و پس از یک دوره درس خوندن با برنامه برای کنکور داشتم دوران کاملا بی هدف و مسخره ای رو میگذروندم ...
الان تقریبا شرایط بهتر شده ... به غیر از زبان همه ی کلاسا ۱ یا ۲ یا ۳ جلسه ازشون گذشته...
محیط دانشگاه خوبه و بهترین چیزش اینه که خوابگاهمون تو دانشگاهه و بچه های خوابگاه همه ترم اولی (جدید الورورد
).... و چیزی که من دوست ندارم غذای سلفه ![]()
(من فقط غذای مامانمو میخورم و این ۲ روزه که خونم در حد منفجر شدن خوردم حتی قصد دارم ذخیره برای ماه ها و سالهای آتی بخورم چون تصمیم گرفتم دیگه غذاهاشونو نخورم و باید خودم آشپزی کنم) ...
فعلا خداحافظ ...
نمیدونم ولی شاید دیگه باید کمتر آپ کنم ![]()
دلم براتون تنگ میشه ...
خداحافظ (دعا یادتون نره)
خدای من شب قدر همه ی آدما اومدن تا حرف دلشون رو برات بزنن مگه تو چقدر وقت داری؟ چه جوری همه ی درخواستا رو بررسی میکنی و اکثرشون که به صلاحشونه تائید میکنی؟ من عقلم به این چیزا نمیرسه ... فقط وقتی میبینم انقدر مهربونی بیشتر عاشقت میشم ...
راستی خدا یه چیز دیگه هم بگم؟ امسال برا اولین شب قدر خیلی آرامش داشتم ... خیلی خوش گذشت ... همه چیز عالی بود.
پ.ن:اگه تو این شبا از خدا چیزی میخواید مطمئن باشید که بهتون اون رو میده چون این یکی از شرایطه دعا کردنه.
التماس دعا![]()
*نیکوس کازنتزاکیس*
پ.ن: I dont know what would happen
I want a room full of silence as a birthday gift
![]()

